سلام دوستاندلم خیلی برای خودتون و نی نی هاتون تنگ شده بود
جریاناتی تو این چند ماه اتفاق افتاد برامون که حس نوشتن نداشتم
اتفاقات خیلی بد اتفاقاتی که باعث و بانیش دختری بود 20 ساله .شاید باورتون نشه فقط 3ساله که با برادر شوهرم ازدواج کرده و از روزی که وارد خانواده ما شدخانواده ای که 3خواهر و3 برادر همه باهم رفیق و صمیمی بودن ولی این خانم تو این سه سال زندگی رو به کام هممون مخصوصا پدر شوهر و مادر شوهرم(عمو و زن عموم) زهر کرد.
خلاصه شد تا این چند ماه اخری که دیگه با یه ابرو ریزی اساسی که اصلا فکر ابروی بزرگترهاشون رو هم نمیکنن دارن از هم جدا میشن .کاش زودتر تموم بشه و ما هم یه نفس راحت بکشیم .
ببخشید میدونم که اینجا جای نوشتنش نبود ولی نوشتم تا روزی دخترم از زندگی نکبت بار عمو و زن عموش درس بگیره
و امابچه ها
دخترم که حسابی مشغوله.اوایل فکر میکرد مثل ابتدایی ولی کم کم کمتوجه شد نه بابا راهنمایی اونم نمونه دولتی شوخی بردار نیست و فقط پنجشنبه جمعه وقت برای بازی استراحت داره

محمد هم که مرتب در حال ورج وورجه کردنه.مدام سرشو میذاره پایین پاهاشو میاره بالا البته کنار دیوار و کم کم وسط حال هم همین کار رو میکنه میخواد تو خونه باشه میخواد تو مهمونی همه میپرسن افرین کلاس ژیمناستیک میره میگم نه بابا این تو خونه بازیش همینه
حرفها و کارهاش خیلی بامزه شده
دوست داره قلدر بازی در بیاره اونم فقط برای ابجیش
یه روز دخملی از مدرسه اومده زنگ میزنه میگم محمد اقا چرا در رو باز نمیکنی همینجور که داشت از ایفون تصویر مطهره رو نگاه میکرد گفت اجی دیروز منو اذیت کرده بذار پشت در بمونه یه پوزخند هم میزنه
بهش میگم محمد اقا گناه داره مامان ببین سردشه میگه باشه ولی باید بذاری وقتی اومد تو حالشو جا بیارم

خیلی خودمو نگه داشتم که نخورمش .وقتی مطهره اومد دوید طرفش گفت سلام اصلا انگار نه انگار که قبلش داشته براش خط و نشون میکشیده
همیشه با گوشیم عکس میگرفتم ولی اینروزا باهام راه نمیاد برا همین عکس زیادی از بچه ها ندارم شرمنده
امشب هم شب یلداست و ما کلی نقشه کشیدیم برا امشب که بچه ها دلشون باز بشه.
امیدوارم به همتون خوش بگذره